خرده داستان

 

 

 

    نادر

 

 

 

 

 زیبا بود

 

راه می رفت ، می رقصید.

 

حرف می زد

 

ساکت بود

 

گریه می کرد

 

خواب بود ، می خندید

 

                           نازنین.

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 8:36 توسط سهیل میرزایی|

 

 

 

شبح

 

 

 

 

وارد خانه شد

 

صدای مرد را شنید که با کسی سر عشرت چانه می زد.

 

به اتاق بچه رفت : رویا  رویا؟!

 

به دیوار تکیه داد.

 

وا رفت : رویا!

 

دخترک زیر تخت به خواب رفته بود.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 11:31 توسط سهیل میرزایی|

 

 

 

نسیان

 

 

 

لیلا بود

 

         مجنون شد

 

                       به عشق مجنون 

                                          

                                            لیلی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393ساعت 17:46 توسط سهیل میرزایی|

 

 

 

اتفاق افتاد

 

 

 

تو خودم بودم  ( بعضی وقتا آدم سر چنگ نیست )

 تو پیاده رو قدم می زدم که رو سنگ فرش یک میخ توجهمُ جلب کرد.

ایستادم.

سوال شد برام که چرا این جا افتاده؟

برش داشتم و براندازش کردم.

یک میخ ده سانتی ی زنگ خورده با هیکل کج و معوج

پشت ابرو نازک کردم.لبم غنچه شد.

( عادت خیال بافیمه.شما این کارُ نکنید، زشت می شید )

چند بار زدمش کف دستم : خوب! حالا به چه کاری می آد؟!

من که دیواری ندارم بخوام این ُ توش بکوبم.

انداختمش تو سطل زباله ( پیام اخلاقی )

جرقه زد : آره! به درد نوشتن که می خوره.

با دیدن یک میخ حالم جا اومد. ( این جوریاس )

امروز

تو پیاده رو که قدم می زدم دنبال میخ می گشتم!

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 9:27 توسط سهیل میرزایی|

 

 

 

بی نام

 

 

 

چینی ترک خورده بند می زد

 

فراموش کرده بود

 

خرده های دل اش ریخته زیر پا

 

بی هوا آن را لگد می کرد.

نوشته شده در شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 11:13 توسط سهیل میرزایی|

 

 

 

دیوانه

 

 

 

او را دید

 

ضرب گرفت

 

خون رقصید

 

در رگ قفس

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 15:58 توسط سهیل میرزایی|

 

 

تجربه

 

 

یه سوال دارم

 

بپرس پینوکیو

 

من که آدم نیستم.پس چرا خر شدم؟!

 

فرشته ی مهربان لبخند زد:برای این که قراره به زودی آدم بشی.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 9:23 توسط سهیل میرزایی|

 

 

 

حادثه

 

 

 

سیلاب به راه افتاد

 

آب

 

به خون

 

آتش زد.

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 10:16 توسط سهیل میرزایی|

 

 

زندگی

 

 

روی قبر می خوابید

تا بمیرد.

دختر فراری

نوشته شده در چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت 16:24 توسط سهیل میرزایی|

 

 

هم بازی

 

 

تنها دل خوشی ی سگ تکه استخوانی بود

که با آن بازی می کرد.

پیرزن مُرد.

استخوان دنبال سگ می گشت.

نوشته شده در شنبه پنجم مهر 1393ساعت 17:54 توسط سهیل میرزایی|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت