داستانهای 55 کلمه ای
میانه  پایان   آغاز

 

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

غیر از خدا هیچ کس نبود

((یه معتاد بود، مُرد.

طفل متولد شد.))

قصه ی ما به سر رسید

کلاغه به خونش نرسید.

 

 

سهیل میرزایی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 10:42  توسط سهیل میرزایی  | 

دلم گرفته

 از خودم دلگیرم

 چند وقتیه بدجوری تو خودم گیرم

 هیچ جوری نمی تونم خودم رو رها کنم.

 دائم از خدا می خوام که قلبم رو شفاف کنه

 زلال بشم

مثل چشمه

 ولی یه چیزی بدجوری خفتم کرده

 مثل یه پوسته ی محکم منو تو خودش داره

 همیشه فکر می کردم یکی روی زمین حرف دلم رو می فهمه

خیلی ساله که با همین وعده ی بی غذا خودم رو یه جوری سیر نگه داشتم.

 ای کاش فقط یه نفر همراه پیدا بشه

 اون وقت دیگه به این فکر نمی کنم که وقت هر لحظه ممکنه تموم بشه

 اون وقت می نویسم

 برای هر کلمه صدها داستان دارم 

 میدونم عمرم کفاف نمی ده تا همه ی اونا رو بنویسم.

خدا

 به این واژه که می رسم

 کم میارم

 چی بنویسم

حتی برای فکر کردن به اش وقت کم میارم.

 خیلی خسته ام

 نیاز به کمی دریا

جنگل و درخت و صدای جیرجیرک و کوکو دارم

 کدوم یکی از شما دوستای خوبم می تونه بهم کمک کنه.

من هم بهترین کتابم رو بهش تقدیم می کنم.

 قلبم رو بهش تقدیم می کنم.

غیر از خدا کسی هست؟

 دلم از خودمم گرفته.

 می خوام داد بزنم.

 بلند بلند از خدا و بنده هاش گله کنم

نمیتونم.

 دلم گرفته.

از خودم.

هزاران داستان کوتاه کوتاه نوشتم

صدها طرح فیلم و داستان و رمان نوشتم

کی می خواد منو کشف کنه

حتمن وقتی توی گورم

مثل خیلی های دیگه

باور نمی کنید اگه بگم تمام فضایی رو که تو زندگیم اشغال کردم

۱ در ۷۰ ساتیمتره

یه گوشه کز کردم تا بمیرم

از تنهایی

دلم از همه گرفته

از خودم بیشتر از همه.

سهیل میرزایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393ساعت 19:52  توسط سهیل میرزایی  | 

 

 

باور 

 

 

 

 

من،هيچ ام ...

 

 

 

سهيل ميرزايي

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393ساعت 20:22  توسط سهیل میرزایی  | 

گاه گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

خیلی وقت بود که تو آیینه یه دل سیر خودمو ندیده بودم.

موی سفید،چروک زیر چشم،دندان های پوسیده و خراب،

شکم جلو آمده،دستانی که می لرزید،سرفه های خشکی که

گلو را می خراشید و مزه دهان را ترش می کرد.به وضوح ترس را در چشمم

می دیدم.تنها چیزی که باعث می شه روی دو پا بایستم ،

نقابی ی که به چهره می زنم.شاید ،اگر یه زندگی ی خوب وشاد داشتم

شبیه نقاب می شدم.

ولی این یه نقاب خنده اس که فقط برای کمی بقا به چهره می زنم.


دلم برای همتون تنگ شده.خیلی زیاد.


سهیل میرزایی


















+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392ساعت 17:0  توسط سهیل میرزایی  | 

چیزی واسه فکر کردن

 

داری به چی فکر م کنی؟

مرد به خود آمد.دور و بر را از نظر گذراند

نگاهش روی دیوار سفید قفل شد.

شانه بالا انداخت:هیچی!

پرستار قرص را در دهان او گذاشت و لیوان آب را به او داد.

مرد بی آنکه از دیوار چشم بردارد آب نوشید.

پرستار لیوان را گرفت.به چشم مرد خیره شد.

با دستمال لب و دهان او را

پاک کرد:خوبه باز چیزی واسه فکر کردن داری!

مرد آب دهان را قورت داد:تو چی؟! کسی رو داری به اش فکر کنی؟

پرستار ٬  نگاهش روی دیوارسفید، مات شد.

نیش خند زد.رو به مرد کرد:خیلی وقته به کسی فکر نکردم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 6:23  توسط سهیل میرزایی  | 

نیمه ی تمام


قاضی روی میز خم شد:خب دخترم؛دلت می خواد با مادرت زندگی کنی یا پدرت؟

دخترک زیر چشمی به قاضی نگاه کرد.چشم گرداند.

چند لحظه به زن و مرد خیره ماند.

قاضی از مرد و زن خواست که برای چند دقیقه دادگاه را ترک کنند.

دخترک با نگاه،رفتن آنها را دنبال کرد تا در بسته شد.

قاضی از جا بلند شد.

رفت و روی صندلی کنار او نشست:خب؟!

دخترک آه کشید:گیج شدم.

قاضی خم شد و همان طور که موی اورا نوازش می کرد،پرسید:چرا؟

دخترک رو به او کرد:آخه سارا میگه خودمو نصف کنم. یه نصفه رو بدم به پدر.

 نصفه ی دیگرو به مادر.این طوری هیچ کدوم تنها نمی مونن.مگه نه؟

قاضی با تعجب پرسید:سارا دوستته؟

دخترک سر تکان داد:اوهوم.بهترین دوستمه.

عروسک را به سینه چسباند:گیج شدم.

_واسه چی؟!

_واسه این که نمی دونم کدوم نصفه رو بدم به کی؟

_ چه فرقی میکنه؟

_آخه اون نصفه ایی که قلبم توشه ...

قاضی بی اختیار به یاد مادرش افتاد.صدای ضربان قلبش را می شنید.

هر چه سعی کرد تا چهره ی پدرش را به یاد بیاورد،نتوانست.

از کنار دخترک بلند شد و آهسته گفت:بده به اونی که بیشتر دوستت داره.

کتش را مرتب کرد و رفت پشت میز نسشت.

دخترک،عروسک را به سینه چسباند:ولی اون نصفه رو میدم به کسی که 

بیشتر دوستش دارم.

قاضی چشم تنگ کرد:به مادرت؟!

دخترک،موی عروسک را نوازش کرد:نه.میدم اِش به سارا.


   نویسنده:سهیل میرزایی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1391ساعت 8:39  توسط سهیل میرزایی  | 

مرد


تو دیگه واسه خودت مردی شدی.

پسرک به عکس مرد درون قاب که گوشه ی آن روبان مشکی

 خورده بود، خیره شد. 

در اتاق باز شد،پشت زن لرزید.توان برگرداندن

 رویش را نداشت.

پتو کنار رفت.زن آب دهان را قورت داد.

گرمای مطبوع را حس کرد که با نوازش دستی تمام

تنش را ...

دست روی ران زن کشید.

 تمام تنش لرزید . بی اختیار دست روی دست او گذاشت.

رو به او کرد . سرش را محکم به سینه فشرد .

گریه امانش نداد..

پسرک،به عکس درون قاب خیره شد.

 انگار که با چشم به او اخم کرده بود و با لب 

به او لبخند می زد.

از کنار زن بلند شد.به سراغ قاب رفت.

 تپش قلب به سینه اش می کوبید.قاب را خواباند.

نیم نگاهی به زن کرد.ازاتاق بیرون رفت.

 در را بست.دوباره آن را گشود و تا نیمه باز گذاشت. 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1391ساعت 6:20  توسط سهیل میرزایی  | 

چیزی واسه فکر کردن

 

داری به چی فکر م کنی؟

مرد به خود آمد.دور و بر را از نظر گذراند.

با دیدن پرستار رو به دیوار ماتش برد.

شانه بالا انداخت:هیچی!

پرستار قرص را در دهان او گذاشت و لیوان آب را به او داد.

مرد بی آنکه از دیوار چشم بردارد قرص را فرو داد و آب نوشید.

پرستار لیوان را گرفت.به چشم مرد خیره شد.

با دستمال لب و دهان او را

پاک کرد:خوبه باز چیزی واسه فکر کردن داری!

مرد آب دهان را قورت داد:تو کسی رو داری ؛ به اش فکر کنی؟

پرستار ٬ لب ورچید:آره. یکی هست.

شانه بالا انداخت:ولی خیلی وقته به اش فکر نکردم.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 8:26  توسط سهیل میرزایی  | 

نگاه

 

روی گونه ی او دست کشید.دو چشم او را بوسید.

سرخ شد و سر پایین انداخت.

با دست راست موهای او را از رو پیشانی اش پس زد:خجالت نکش.

تکه شیرینی ی گوشه ی لب اش را با ناخن کند.

-دست خودم نیست.شیرینی دوست دارم.

-دردت که نگرفت؟

-نه.دستت درد نکنه.

او رابه دیوار زد:عقب ایستاد.

آب دهان را قورت داد:دلم برات تنگ شده.

- دروغ؟! نه.

زن  پرسید:با کی حرف می زنه؟

پرستار  زیر چشمی مرد  جوان را از نظر گذراند:با قاب عکس  نامزد اش.

زن دور وبر را نگاه کرد و کنجکاوانه پرسید:کدوم قاب عکس!؟

 

نویسنده: سهیل میرزایی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 21:56  توسط سهیل میرزایی  | 

دوستش داری؟

 

 

دوستش داری؟

زن جوان به نشانه تایید چشم بر هم گذاشت.

اشک روی گونه اش سر خورد و روی برگ یک از گلها افتاد.

دلیل تموم کم محلی هات ام اون بود؟

درسته.

مرد دو بار با دست روی زانو زد:آخه چرا اون؟!

زن رو گرداند.با دیدن او لبخند زد:واسه این که...

رو به مرد کرد:تا حالا بهم آزار نرسونده.دوستم داره.

مرد نیش خند زد:خودش بهت گفت؟

درسته که بی زبونه ولی نگاه نگرونش برام حرف می زنه.

مرد ایستاد.با انگشت اشاره دو سه بار به گیج گاه زد:دیوونه شدی.

و رفت.

چندمتر آن سو تر گوشه ایی مخفی شد.آن دو را دید که روبروی

هم نشسته اند.زن سیبی جلوی او گرفت

   او به آرامی سیب را گرفت.آن را بویید و دوباره به زن برگرداند.

و با اشاره ی دست از او خواست تا به سیب گاز بزند.

چند روز بعد زن در سانحه ی رانندگی به شدت مجروح شد و تا چند ماه

قادر به انجام کار نبود.روزی که به سر کار برگشت او را ندید.

نگران و مضطرب سراغ او را از همکارش گرفت.

مرد آه کشید:متاسفم.پیتر از غصه ی دوری شما مرد.

دو هفته لب به غذا نزد.

زن چند شاخه گل از باغچه چید.به کنار باغچه ی او رفت.

دسته گل را جلوی در گذاشت.دست به سینه ایستاد.

 با صدای بغض آلود گفت:همیشه به یادتم پیتر.شامپانزه ی مهربون.

 

 

                                                                               نویسنده:سهیل میرزایی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 5:15  توسط سهیل میرزایی  |