خرده داستان

 

 

زندگی

 

 

روی قبر می خوابید

تا بمیرد.

دختر فراری

نوشته شده در چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت 16:24 توسط سهیل میرزایی|

 

 

هم بازی

 

 

تنها دل خوشی ی سگ تکه استخوانی بود

که با آن بازی می کرد.

پیرزن مُرد.

استخوان دنبال سگ می گشت.

نوشته شده در شنبه پنجم مهر 1393ساعت 17:54 توسط سهیل میرزایی|

 

 

صداقت

 

 

پینوکیو دروغ گفت

دو دستی دماغ را چسبید

فرشته ی مهربان لبخند زد:نترس.تو دیگه آدم شدی.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 16:38 توسط سهیل میرزایی|

 

 

صفر و یک

 

آه کشید:من،هیچ ام.این خیلی بده نه؟

یک،جواب داد:بهتر از اینه که هیج هم نباشی.

 

نهایت

 

دخترک، آدم برفی ی زیبایی کنار مترسک درست کرد..

آدم برفی آب شد

مترسک غمگین.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 7:25 توسط سهیل میرزایی|

 

 

قصه ی اشک

 

باران

 

              چشم که بست دل خیس شد.

 

 

قصه ی ورق

 

فال

 

                  بی بی    شاه    سرباز

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 8:44 توسط سهیل میرزایی|

 

 

قصه ی رسیدن

 

امروز

 

              کوه به کوه نمی رسه

                    آدم به آدم

 

قصه ی روز

 

محبت

 

دخترک بستنی را به شیشه خودرو چسباند.

پسرک چند بار به آن لیس زد.

هر دو خندیدند.

چراغ سبز شد.

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 8:20 توسط سهیل میرزایی|

 

 

لالایی

 

لالالالا گل گندم

مامان میره خونه مردم

چشم بست.

دست کودک را رو کبودی ی زیر گردنش گذاشت.

نوشته شده در پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 10:50 توسط سهیل میرزایی|

 

 

فاصله 

 

         صفر تا یک

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 12:56 توسط سهیل میرزایی|

قصه ی دیروز

 

 (( او ))

 

 یکی بود

 یه کی بود

 غیر از خودش

 هیچ کس نبود.

 

 

 قصه ی بعد از دیروز

 

 شیطان

 

حوا از میوه ی ممنوعه خورد.

 زمین پر از آدم شد.

 

 قصه ی قابیل

 

 شهوت

 

 هابیل،کشته شد.

 قرمیطا،با اولین تماس او را فراموش کرد.

 اقلیما،حسودانه از پشت درخت آن دو را نگاه می کرد.

 

 قصه ی زمین

 

 تکرار

 

هم چنان

 بدون عشق

 به دور خود می چرخد.

 

 قصه ی نور و تاریکی

 

 شب

 

 نور،از دیدن چراغ روشن داخل خانه ها لذت می بُرد.

 تاریکی،از سیاهی ی دل آدم ها

 

 قصه ی نفس

 

نفس

 آه

 دم.

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 12:8 توسط سهیل میرزایی|

 

 

روز تولد

 

نیمه ی نیمه ی سال

امروز ۳۸ ساله شدم.

همه روز تولدشون به چیز های قشنگ فکر می کنن

کیک تولد،کلاه بوقی،برف شادی،مهمانی

من به گذشته ی تلخ ام.

به پدر، ۳۸ ساله که ۴ بار بیشتر ندیدمش.

به مادر،که ۲۰ ساله ندیدمش.

به سعید(برادرم) که تو اوج جوونی کشته شد.

به خواهر ۲۰ ساله ام (سعیده) که با بچه ی ۷ ماهه توی شکمش کشته شد.

مرگ این دو منو ۲۰۰ سال پیر کرد.

۳ خواهر و یک برادر ناتنی از طرف مادرم ،هر کدومُ ۲۰ ساله ندیدم.(۸۰ سال)

با اینها تا ۱۸ سالگی زندگی کرده بودم.

یک برادر و یک خواهر ناتنی از طرف پدر، ۲تاشون ُ روی هم ۵۰ ساله ندیدم.

با این دوتا یک ساعت زندگی کردم.

و

به روزهایی که رفت

دیگه بر نگشت.

به خودم گفتم :

چه کسی قراره تو مهمونی ی تو شرکت کنه؟

و جواب دادم : 

خود تو

 

 سهیل میرزایی

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 18:28 توسط سهیل میرزایی|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت