X
تبلیغات
خرده داستان

یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392

دل نوشته

گاه گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

خیلی وقت بود که تو آیینه یه دل سیر خودمو ندیده بودم.

موی سفید،چروک زیر چشم،دندان های پوسیده و خراب،

شکم جلو آمده،دستانی که می لرزید،سرفه های خشکی که

گلو را می خراشید و مزه دهان را ترش می کرد.به وضوح ترس را در چشمم

می دیدم.تنها چیزی که باعث می شه روی دو پا بایستم ،

نقابی ی که به چهره می زنم.شاید ،اگر یه زندگی ی خوب وشاد داشتم

شبیه نقاب می شدم.

ولی این یه نقاب خنده اس که فقط برای کمی بقا به چهره می زنم.


دلم برای همتون تنگ شده.خیلی زیاد.


سهیل میرزایی


















نوشته شده توسط سهیل میرزایی در 17:0 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392

خرده داستان

چیزی واسه فکر کردن

 

داری به چی فکر م کنی؟

مرد به خود آمد.دور و بر را از نظر گذراند

نگاهش روی دیوار سفید قفل شد.

شانه بالا انداخت:هیچی!

پرستار قرص را در دهان او گذاشت و لیوان آب را به او داد.

مرد بی آنکه از دیوار چشم بردارد آب نوشید.

پرستار لیوان را گرفت.به چشم مرد خیره شد.

با دستمال لب و دهان او را

پاک کرد:خوبه باز چیزی واسه فکر کردن داری!

مرد آب دهان را قورت داد:تو چی؟! کسی رو داری به اش فکر کنی؟

پرستار ٬  نگاهش روی دیوارسفید، مات شد.

نیش خند زد.رو به مرد کرد:خیلی وقته به کسی فکر نکردم!

نوشته شده توسط سهیل میرزایی در 6:23 |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم آذر 1391

داستان ناگهان

نیمه ی تمام


قاضی روی میز خم شد:خب دخترم؛دلت می خواد با مادرت زندگی کنی یا پدرت؟

دخترک زیر چشمی به قاضی نگاه کرد.چشم گرداند.

چند لحظه به زن و مرد خیره ماند.

قاضی از مرد و زن خواست که برای چند دقیقه دادگاه را ترک کنند.

دخترک با نگاه،رفتن آنها را دنبال کرد تا در بسته شد.

قاضی از جا بلند شد.

رفت و روی صندلی کنار او نشست:خب؟!

دخترک آه کشید:گیج شدم.

قاضی خم شد و همان طور که موی اورا نوازش می کرد،پرسید:چرا؟

دخترک رو به او کرد:آخه سارا میگه خودمو نصف کنم. یه نصفه رو بدم به پدر.

 نصفه ی دیگرو به مادر.این طوری هیچ کدوم تنها نمی مونن.مگه نه؟

قاضی با تعجب پرسید:سارا دوستته؟

دخترک سر تکان داد:اوهوم.بهترین دوستمه.

عروسک را به سینه چسباند:گیج شدم.

_واسه چی؟!

_واسه این که نمی دونم کدوم نصفه رو بدم به کی؟

_ چه فرقی میکنه؟

_آخه اون نصفه ایی که قلبم توشه ...

قاضی بی اختیار به یاد مادرش افتاد.صدای ضربان قلبش را می شنید.

هر چه سعی کرد تا چهره ی پدرش را به یاد بیاورد،نتوانست.

از کنار دخترک بلند شد و آهسته گفت:بده به اونی که بیشتر دوستت داره.

کتش را مرتب کرد و رفت پشت میز نسشت.

دخترک،عروسک را به سینه چسباند:ولی اون نصفه رو میدم به کسی که 

بیشتر دوستش دارم.

قاضی چشم تنگ کرد:به مادرت؟!

دخترک،موی عروسک را نوازش کرد:نه.میدم اِش به سارا.


   نویسنده:سهیل میرزایی

نوشته شده توسط سهیل میرزایی در 8:39 |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم خرداد 1391

داستان ناگهان

مرد


تو دیگه واسه خودت مردی شدی.

پسرک به عکس مرد درون قاب که گوشه ی آن روبان مشکی

 خورده بود، خیره شد. 

در اتاق باز شد،پشت زن لرزید.توان برگرداندن

 رویش را نداشت.

پتو کنار رفت.زن آب دهان را قورت داد.

گرمای مطبوع را حس کرد که با نوازش دستی تمام

تنش را ...

دست روی ران زن کشید.

 تمام تنش لرزید . بی اختیار دست روی دست او گذاشت.

رو به او کرد . سرش را محکم به سینه فشرد .

گریه امانش نداد..

پسرک،به عکس درون قاب خیره شد.

 انگار که با چشم به او اخم کرده بود و با لب 

به او لبخند می زد.

از کنار زن بلند شد.به سراغ قاب رفت.

 تپش قلب به سینه اش می کوبید.قاب را خواباند.

نیم نگاهی به زن کرد.ازاتاق بیرون رفت.

 در را بست.دوباره آن را گشود و تا نیمه باز گذاشت. 

نوشته شده توسط سهیل میرزایی در 6:20 |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم فروردین 1391

داستانک

چیزی واسه فکر کردن

 

داری به چی فکر م کنی؟

مرد به خود آمد.دور و بر را از نظر گذراند.

با دیدن پرستار رو به دیوار ماتش برد.

شانه بالا انداخت:هیچی!

پرستار قرص را در دهان او گذاشت و لیوان آب را به او داد.

مرد بی آنکه از دیوار چشم بردارد قرص را فرو داد و آب نوشید.

پرستار لیوان را گرفت.به چشم مرد خیره شد.

با دستمال لب و دهان او را

پاک کرد:خوبه باز چیزی واسه فکر کردن داری!

مرد آب دهان را قورت داد:تو کسی رو داری ؛ به اش فکر کنی؟

پرستار ٬ لب ورچید:آره. یکی هست.

شانه بالا انداخت:ولی خیلی وقته به اش فکر نکردم.

 

نوشته شده توسط سهیل میرزایی در 8:26 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390

داستانک

نگاه

 

روی گونه ی او دست کشید.دو چشم او را بوسید.

سرخ شد و سر پایین انداخت.

با دست راست موهای او را از رو پیشانی اش پس زد:خجالت نکش.

تکه شیرینی ی گوشه ی لب اش را با ناخن کند.

-دست خودم نیست.شیرینی دوست دارم.

-دردت که نگرفت؟

-نه.دستت درد نکنه.

او رابه دیوار زد:عقب ایستاد.

آب دهان را قورت داد:دلم برات تنگ شده.

- دروغ؟! نه.

زن  پرسید:با کی حرف می زنه؟

پرستار  زیر چشمی مرد  جوان را از نظر گذراند:با قاب عکس  نامزد اش.

زن دور وبر را نگاه کرد و کنجکاوانه پرسید:کدوم قاب عکس!؟

 

نویسنده: سهیل میرزایی

نوشته شده توسط سهیل میرزایی در 21:56 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیستم آبان 1390

داستان کوتاه کوتاه

دوستش داری؟

 

 

دوستش داری؟

زن جوان به نشانه تایید چشم بر هم گذاشت.

اشک روی گونه اش سر خورد و روی برگ یک از گلها افتاد.

دلیل تموم کم محلی هات ام اون بود؟

درسته.

مرد دو بار با دست روی زانو زد:آخه چرا اون؟!

زن رو گرداند.با دیدن او لبخند زد:واسه این که...

رو به مرد کرد:تا حالا بهم آزار نرسونده.دوستم داره.

مرد نیش خند زد:خودش بهت گفت؟

درسته که بی زبونه ولی نگاه نگرونش برام حرف می زنه.

مرد ایستاد.با انگشت اشاره دو سه بار به گیج گاه زد:دیوونه شدی.

و رفت.

چندمتر آن سو تر گوشه ایی مخفی شد.آن دو را دید که روبروی

هم نشسته اند.زن سیبی جلوی او گرفت

   او به آرامی سیب را گرفت.آن را بویید و دوباره به زن برگرداند.

و با اشاره ی دست از او خواست تا به سیب گاز بزند.

چند روز بعد زن در سانحه ی رانندگی به شدت مجروح شد و تا چند ماه

قادر به انجام کار نبود.روزی که به سر کار برگشت او را ندید.

نگران و مضطرب سراغ او را از همکارش گرفت.

مرد آه کشید:متاسفم.پیتر از غصه ی دوری شما مرد.

دو هفته لب به غذا نزد.

زن چند شاخه گل از باغچه چید.به کنار باغچه ی او رفت.

دسته گل را جلوی در گذاشت.دست به سینه ایستاد.

 با صدای بغض آلود گفت:همیشه به یادتم پیتر.شامپانزه ی مهربون.

 

 

                                                                               نویسنده:سهیل میرزایی

 

نوشته شده توسط سهیل میرزایی در 5:15 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم مهر 1390

داستانک

به نظرت کار درستیه؟!

 

 

زن جوان با دست لرزان قاب عکس خوابیده  روی دراور را

برداشت.آن را محکم به سینه فشرد.خواست به عکس نگاه کند

که سوال جوان او را متوجه خود کرد.

- نگفتی؟!

زن قاب را آهسته زیر تخت گذاشت.

بغض را فرو داد و گفت:دیگه برام مهم نیست چی پیش می آد!!!

 

 

نوشته شده توسط سهیل میرزایی در 19:41 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم شهریور 1390

داستانك

سرد و گرم

 

دخترك دكمه هاي كت مادربزرگ را كه زمستان سه سال پيش مرده بود

تو تن آدم برفي فرو كرد و عقب ايستاد.

او را تماشا كرد و لبخند زنان گفت:حالا تواَم واسه خودت يه دست لباس گرم داري.

 

 

 

                                                                                          سهيل ميرزايي

نوشته شده توسط سهیل میرزایی در 13:57 |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم آذر 1389

داستانک

 ۱  ـ هدیه

 

 

 فروشنده پرسيد:شما نمي خواهيد واسه همسرتون چيزي بخريد؟

 

مرد با دست پاچگي ماهيتابه ي بزرگي برداشت.

 

آن را برانداز کرد.سری برای فروشنده تکان داد:همین خوبه.

 

زن با دلخوری از فروشگاه خارج شد.

 

 

 

 

  ۲ ـ   دوست داشتن

 

 

 

- تو منو بيشتر دوست داري يا مامانُ؟

 

دخترك كمي فكر كرد:اول تو روُ.نه، اول هر دوتاتون ُ

 

صورت مرد را بوسيد:تو اول منو دوست داري يا مامانُ ؟

 

مرد بدون اين كه فكر كند،جواب داد:معلومه عزيزم كه تو رو دوست دارم.

 

- مامان چي؟

 

- اون منُ تو رو ول كردُ رفت.

 

دخترك لبخند زد:بر مي گرده. من كه مي دونم هنوز دوستش داري.

 

و چرخ هاي ويلچر را به حركت در آورد.

 

 

 

       ۳ ـ   ساعت

 

 

زن به ساعت نگاه كرد:چي شده اين وقت روز تماس گرفتي؟

 

دلم برات تنگ شده بود.

 

منم منتظرت بودم!!

 

                                                          نویسنده :  سهیل میرزایی

 

 

 

 

نوشته شده توسط سهیل میرزایی در 19:38 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر