تبليغاتX
خرده داستان
چیزی واسه فکر کردن

 

داری به چی فکر م کنی؟

مرد به خود آمد.دور و بر را از نظر گذراند.

با دیدن پرستار رو به دیوار ماتش برد.

شانه بالا انداخت:هیچی!

پرستار قرص را در دهان او گذاشت و لیوان آب را به او داد.

مرد بی آنکه از دیوار چشم بردارد قرص را فرو داد و آب نوشید.

پرستار لیوان را گرفت.به چشم مرد خیره شد.

با دستمال لب و دهان او را

پاک کرد:خوبه باز چیزی واسه فکر کردن داری!

مرد آب دهان را قورت داد:تو کسی رو داری ؛ به اش فکر کنی؟

پرستار ٬ لب ورچید:آره. یکی هست.

شانه بالا انداخت:ولی خیلی وقته به اش فکر نکردم.

 

+ نوشته شده توسط سهیل میرزایی در جمعه یازدهم فروردین 1391 و ساعت 8:26 |
نگاه

 

روی گونه ی او دست کشید.دو چشم او را بوسید.

سرخ شد و سر پایین انداخت.

با دست راست موهای او را از رو پیشانی اش پس زد:خجالت نکش.

تکه شیرینی ی گوشه ی لب اش را با ناخن کند.

-دست خودم نیست.شیرینی دوست دارم.

-دردت که نگرفت؟

-نه.دستت درد نکنه.

او رابه دیوار زد:عقب ایستاد.

آب دهان را قورت داد:دلم برات تنگ شده.

- دروغ؟! نه.

زن  پرسید:با کی حرف می زنه؟

پرستار  زیر چشمی مرد  جوان را از نظر گذراند:با قاب عکس  نامزد اش.

زن دور وبر را نگاه کرد و کنجکاوانه پرسید:کدوم قاب عکس!؟

 

نویسنده: سهیل میرزایی

+ نوشته شده توسط سهیل میرزایی در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 و ساعت 21:56 |
دوستش داری؟

 

 

دوستش داری؟

زن جوان به نشانه تایید چشم بر هم گذاشت.

اشک روی گونه اش سر خورد و روی برگ یک از گلها افتاد.

دلیل تموم کم محلی هات ام اون بود؟

درسته.

مرد دو بار با دست روی زانو زد:آخه چرا اون؟!

زن رو گرداند.با دیدن او لبخند زد:واسه این که...

رو به مرد کرد:تا حالا بهم آزار نرسونده.دوستم داره.

مرد نیش خند زد:خودش بهت گفت؟

درسته که بی زبونه ولی نگاه نگرونش برام حرف می زنه.

مرد ایستاد.با انگشت اشاره دو سه بار به گیج گاه زد:دیوونه شدی.

و رفت.

چندمتر آن سو تر گوشه ایی مخفی شد.آن دو را دید که روبروی

هم نشسته اند.زن سیبی جلوی او گرفت

   او به آرامی سیب را گرفت.آن را بویید و دوباره به زن برگرداند.

و با اشاره ی دست از او خواست تا به سیب گاز بزند.

چند روز بعد زن در سانحه ی رانندگی به شدت مجروح شد و تا چند ماه

قادر به انجام کار نبود.روزی که به سر کار برگشت او را ندید.

نگران و مضطرب سراغ او را از همکارش گرفت.

مرد آه کشید:متاسفم.پیتر از غصه ی دوری شما مرد.

دو هفته لب به غذا نزد.

زن چند شاخه گل از باغچه چید.به کنار باغچه ی او رفت.

دسته گل را جلوی در گذاشت.دست به سینه ایستاد.

 با صدای بغض آلود گفت:همیشه به یادتم پیتر.شامپانزه ی مهربون.

 

 

                                                                               نویسنده:سهیل میرزایی

 

+ نوشته شده توسط سهیل میرزایی در جمعه بیستم آبان 1390 و ساعت 5:15 |
به نظرت کار درستیه؟!

 

 

زن جوان با دست لرزان قاب عکس خوابیده  روی دراور را

برداشت.آن را محکم به سینه فشرد.خواست به عکس نگاه کند

که سوال جوان او را متوجه خود کرد.

- نگفتی؟!

زن قاب را آهسته زیر تخت گذاشت.

بغض را فرو داد و گفت:دیگه برام مهم نیست چی پیش می آد!!!

 

 

+ نوشته شده توسط سهیل میرزایی در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 و ساعت 19:41 |
سرد و گرم

 

دخترك دكمه هاي كت مادربزرگ را كه زمستان سه سال پيش مرده بود

تو تن آدم برفي فرو كرد و عقب ايستاد.

او را تماشا كرد و لبخند زنان گفت:حالا تواَم واسه خودت يه دست لباس گرم داري.

 

 

 

                                                                                          سهيل ميرزايي

+ نوشته شده توسط سهیل میرزایی در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 و ساعت 13:57 |

 ۱  ـ هدیه

 

 

 فروشنده پرسيد:شما نمي خواهيد واسه همسرتون چيزي بخريد؟

 

مرد با دست پاچگي ماهيتابه ي بزرگي برداشت.

 

آن را برانداز کرد.سری برای فروشنده تکان داد:همین خوبه.

 

زن با دلخوری از فروشگاه خارج شد.

 

 

 

 

  ۲ ـ   دوست داشتن

 

 

 

- تو منو بيشتر دوست داري يا مامانُ؟

 

دخترك كمي فكر كرد:اول تو روُ.نه، اول هر دوتاتون ُ

 

صورت مرد را بوسيد:تو اول منو دوست داري يا مامانُ ؟

 

مرد بدون اين كه فكر كند،جواب داد:معلومه عزيزم كه تو رو دوست دارم.

 

- مامان چي؟

 

- اون منُ تو رو ول كردُ رفت.

 

دخترك لبخند زد:بر مي گرده. من كه مي دونم هنوز دوستش داري.

 

و چرخ هاي ويلچر را به حركت در آورد.

 

 

 

       ۳ ـ   ساعت

 

 

زن به ساعت نگاه كرد:چي شده اين وقت روز تماس گرفتي؟

 

دلم برات تنگ شده بود.

 

منم منتظرت بودم!!

 

                                                          نویسنده :  سهیل میرزایی

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سهیل میرزایی در شنبه ششم آذر 1389 و ساعت 19:38 |
بوسه

 

دست به سينه به چارچوب‌ پنچره تكيه داده بود

و مناظر زيبا را از نظر مي گذراند.

آن دور ها درختي را ديد كه سال ها قبل زير سايه ي

آن نشسته و

 اولين بوسه ي عشق را از لب معشوق

چشيده بود.

و بقيه بوسه ها كه همه از روي هوس بود!!!

 

 

سارا

 

سارا؟ سارا؟ كجايي؟

زن، نزد مرد رفت.كنارش نشست.

دست توي موهاي او برد:مي دوني چند ساله كه

ديگه منو به اين اسم صدا نزدي؟!!

مرد بعد از مدت ها دست زن را در دست

گرفت:متاسفم.هر كاري كردم اسمت يادم نيومد.

مكث كرد و با تعجب پرسيد:مگه تو اسم ديگه ايي هم داشتي؟!!

زن، دست مرد را به سينه فشار داد.آن را بوسيد و با صداي

بغض آلودي گفت:ديگه مهم نيست.

 

 

نويسنده :سهيل ميرزايي

 

 

+ نوشته شده توسط سهیل میرزایی در دوشنبه هفتم تیر 1389 و ساعت 14:40 |
تازگی!!!

 

 

زن به نقطه ایی خیره شد:خیلی دلم می خواد منو تو آغوشت

بگیری.نوازشم کنی و بگی که دوستم داری.

آهی کشید:درست مثل وقتی که جوون بودم.

 

 

یه چیزی بگو!!!

 

پسر راه دختر را سد کرد:یه چیزی بگو.خواهش می کنم.

جوابش یک کلمه ست.آره !؟

اشک درچشم دختر جمع شد.لبانش لرزید.

پسر ، سر پایین انداخت:عذر می خوام.

 و از کنار او گذشت.

 

نویسنده :سهیل میرزایی

+ نوشته شده توسط سهیل میرزایی در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389 و ساعت 22:48 |
کمی آنسو تر

 

 

پیرزن نزدیک مترسک رفت. شاخه گلی در جیب بالایی

 کت او گذاشت.عقب ایستاد و به او خیره شد.

جلو رفت.یقه و بعد کلاه او را مرتب کرد:حالا شد.

دختر جوان پرده را انداخت و شاخه ی گل را به سینه فشرد.

 پیرمرد وارد خانه شد

 و در را محکم پشت سرش بست.

کمی آنسوتر کلاغ روی بوته ی ذرت نشست و

مشغول خوردن شد.

 

 

 

 

نویسنده:سهیل میرزایی

 

 

+ نوشته شده توسط سهیل میرزایی در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 23:41 |
رویا

 

عزیزم داری به چی فکر می کنی؟

زن به خودش آمد:هیچی.همین طوری.

نه، بگو، داشتی به یه چیزی فکر می کردی!

خیلی دلت می خواد بدونی؟

مرد سر به نشانه تایید تکان داد.

زن آهی کشید:خوب،راستش،

داشتم به مرد رویاهام فکر می کردم.مردی

که می خواست منو خوشبخت کنه.ولی،

تو همه چیز رو خراب کردی.

تمام رویاهای منو به هم زدی.می فهمی

مرد با عصبانیت پرسید:اون کیه؟

زن به چشم او خیره شد 

و با صدای بغض آلودی گفت:خود تو.

 

 

نویسنده : سهیل میرزایی

+ نوشته شده توسط سهیل میرزایی در شنبه چهاردهم فروردین 1389 و ساعت 23:47 |