داستانهای 55 کلمه ای
 

 

صفر و یک

 

آه کشید:من،هیچ ام.این خیلی بده نه؟

یک،جواب داد:بهتر از اینه که هیج هم نباشی.

 

نهایت

 

دخترک، آدم برفی ی زیبایی کنار مترسک درست کرد..

آدم برفی آب شد

مترسک غمگین.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 7:25  توسط سهیل میرزایی  | 

 

 

قصه ی اشک

 

باران

 

              چشم که بست دل خیس شد.

 

 

قصه ی ورق

 

فال

 

                  بی بی    شاه    سرباز

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 8:44  توسط سهیل میرزایی  | 

 

 

قصه ی رسیدن

 

امروز

 

              کوه به کوه نمی رسه

                    آدم به آدم

 

قصه ی روز

 

محبت

 

دخترک بستنی را به شیشه خودرو چسباند.

پسرک چند بار به آن لیس زد.

هر دو خندیدند.

چراغ سبز شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 8:20  توسط سهیل میرزایی  | 

 

 

لالایی

 

لالالالا گل گندم

مامان میره خونه مردم

چشم بست.

دست کودک را رو کبودی ی زیر گردنش گذاشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 10:50  توسط سهیل میرزایی  | 

 

 

فاصله 

 

         صفر تا یک

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 12:56  توسط سهیل میرزایی  | 

قصه ی دیروز

 

 (( او ))

 

 یکی بود

 یه کی بود

 غیر از خودش

 هیچ کس نبود.

 

 

 قصه ی بعد از دیروز

 

 شیطان

 

حوا از میوه ی ممنوعه خورد.

 زمین پر از آدم شد.

 

 قصه ی قابیل

 

 شهوت

 

 هابیل،کشته شد.

 قرمیطا،با اولین تماس او را فراموش کرد.

 اقلیما،حسودانه از پشت درخت آن دو را نگاه می کرد.

 

 قصه ی زمین

 

 تکرار

 

هم چنان

 بدون عشق

 به دور خود می چرخد.

 

 قصه ی نور و تاریکی

 

 شب

 

 نور،از دیدن چراغ روشن داخل خانه ها لذت می بُرد.

 تاریکی،از سیاهی ی دل آدم ها

 

 قصه ی نفس

 

نفس

 آه

 دم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 12:8  توسط سهیل میرزایی  | 

 

 

روز تولد

 

نیمه ی نیمه ی سال

امروز ۳۸ ساله شدم.

همه روز تولدشون به چیز های قشنگ فکر می کنن

کیک تولد،کلاه بوقی،برف شادی،مهمانی

من به گذشته ی تلخ ام.

به پدر، ۳۸ ساله که ۴ بار بیشتر ندیدمش.

به مادر،که ۲۰ ساله ندیدمش.

به سعید(برادرم) که تو اوج جوونی کشته شد.

به خواهر ۲۰ ساله ام (سعیده) که با بچه ی ۷ ماهه توی شکمش کشته شد.

مرگ این دو منو ۲۰۰ سال پیر کرد.

۳ خواهر و یک برادر ناتنی از طرف مادرم ،هر کدومُ ۲۰ ساله ندیدم.(۸۰ سال)

با اینها تا ۱۸ سالگی زندگی کرده بودم.

یک برادر و یک خواهر ناتنی از طرف پدر، ۲تاشون ُ روی هم ۵۰ ساله ندیدم.

با این دوتا یک ساعت زندگی کردم.

و

به روزهایی که رفت

دیگه بر نگشت.

به خودم گفتم :

چه کسی قراره تو مهمونی ی تو شرکت کنه؟

و جواب دادم : 

خود تو

 

 سهیل میرزایی

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 18:28  توسط سهیل میرزایی  | 

 

 

 

 

 

خواب

 

 

 

 

 پسرک روی تخت خواب دراز کشید.

 پتو را تا زیر چانه بالا آورد.

 به هم بازی هایش فکر کرد.

 نادر،آرام،افسانه،میعاد

 به آراد،که همیشه با دوستانش در پی گردش و تفریح بود.

 خنده ی او را دوست داشت.

 به نازنین،که به زودی صاحب فرزند می شد.

 (دایی)

 لبخند زد.

به پهلو خوابید.

 به لبخند پدر و محبت مادر 

و نگرانی هردو برای او،آراد و نازنین.

  به پدر بزرگ که روی صندلی راحتی نشسته بود

 و با چشم باز به مادر بزرگ فکر می کرد.

 کوچولو،پسر کوچولوی من، نمی خوای بیدار شی؟

 چشم تا نیمه باز کرد و قد کشید.

 _ معلومه دیشب خوب خوابیدی.

 هم زمان با خمیازه سر تکان داد.

 _ وقت صبحانه اس.

 پا را از لبه ی تخت بیرون گذاشت.

 به آن نگاه کرد.

 پیر شده بود.

 

 

 سهیل میرزایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 10:36  توسط سهیل میرزایی  | 

میانه  پایان   آغاز

 

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

غیر از خدا هیچ کس نبود

((یه معتاد بود، مُرد.

طفل متولد شد.))

قصه ی ما به سر رسید

کلاغه به خونش نرسید.

 

 

سهیل میرزایی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم شهریور 1393ساعت 10:42  توسط سهیل میرزایی  | 

دلم گرفته

 از خودم دلگیرم

 چند وقتیه بدجوری تو خودم گیرم

 هیچ جوری نمی تونم خودم رو رها کنم.

 دائم از خدا می خوام که قلبم رو شفاف کنه

 زلال بشم

مثل چشمه

 ولی یه چیزی بدجوری خفتم کرده

 مثل یه پوسته ی محکم منو تو خودش داره

 همیشه فکر می کردم یکی روی زمین حرف دلم رو می فهمه

خیلی ساله که با همین وعده ی بی غذا خودم رو یه جوری سیر نگه داشتم.

 ای کاش فقط یه نفر همراه پیدا بشه

 اون وقت دیگه به این فکر نمی کنم که وقت هر لحظه ممکنه تموم بشه

 اون وقت می نویسم

 برای هر کلمه صدها داستان دارم 

 میدونم عمرم کفاف نمی ده تا همه ی اونا رو بنویسم.

خدا

 به این واژه که می رسم

 کم میارم

 چی بنویسم

حتی برای فکر کردن به اش وقت کم میارم.

 خیلی خسته ام

 نیاز به کمی دریا

جنگل و درخت و صدای جیرجیرک و کوکو دارم

 کدوم یکی از شما دوستای خوبم می تونه بهم کمک کنه.

من هم بهترین کتابم رو بهش تقدیم می کنم.

 قلبم رو بهش تقدیم می کنم.

غیر از خدا کسی هست؟

 دلم از خودمم گرفته.

 می خوام داد بزنم.

 بلند بلند از خدا و بنده هاش گله کنم

نمیتونم.

 دلم گرفته.

از خودم.

هزاران داستان کوتاه کوتاه نوشتم

صدها طرح فیلم و داستان و رمان نوشتم

کی می خواد منو کشف کنه

حتمن وقتی توی گورم

مثل خیلی های دیگه

باور نمی کنید اگه بگم تمام فضایی رو که تو زندگیم اشغال کردم

۱ در ۷۰ ساتیمتره

یه گوشه کز کردم تا بمیرم

از تنهایی

دلم از همه گرفته

از خودم بیشتر از همه.

سهیل میرزایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393ساعت 19:52  توسط سهیل میرزایی  |